تبليغاتX
" نگاه با چاشني سكوت "






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


" نگاه با چاشني سكوت "

  

ساعت ۱۰ : خب من الان احساس میکنم که چقدر زود رسیدم ! ولی وقتی به غرفه ی رادیو جوان میرسم میبینم که جا برای نشستن نیست ! البته نه به خاطر شلوغی ! به خاطر کمبود جا !! فک کنم همش دو تا نیمکت اونجا بوده و بقیه خودشون به صورت خود جوش رفتن و نیمکت ها ی اطراف محوطه رو اوردن و نشستن...

ماهاهم استین همت رو بالا زدیم و در جست و جو ی نیمکت هی گشتیم و گشتیم !

بالاخره : یافتم...یافتم...نیمکت خالی...اونجاست...و با شور و شوق وصف ناپذیری به سمت نیمکت رفتم و اونو به جلوی غرفه اوردم ! فک کن ... !

عشق رادیو جوان چه میکنه با ما .... !!!

 

ساعت یه مقدار از ۱۰ جلوتر : هنوز هیچکسی نیومده و حامد جوادزاده گوشی به دست به این و اون زنگ میزنه که ناگهان نسیم رفیعی مثله فرشته ی نجات به سمت ما میاد...

خب...خدا رو شکر یه گوینده اومد...! 

                                            

ساعت ۱۱ : هم چنان غرفه خالیست ! و محوطه شلوغ و شلوغ تر میشه !

جالبه افرادی که از اینجا رد میشن میان و با تعجب غرفه رو نگاه میکنن ! شاید با خودشون فکر میکنن یانگوم(!) به ایران و این غرفه اومده که همه سرازیر شدن اینجا ! ولی وقتی کمی می ایستن و میبینن خبری نیست میرن !

اما هنوز نگاهشون تعجب داره !!

ما هم چنان داریم رادیو گوش میکنیم ! برنامه ی روز هشتم یا همون چهار میخ خودمون !

 

ساعت تقریبا ۱۲ : حامد جواد زاده توضیح میده که : در یک اتفاق خیلی جالب و کم نظیر تمام گوینده های شبکه خواب موندن !!! و الان در راه هستن و تا لحظاتی دیگر میرسند !

جواب گوینده ها به تلفن حامد جوادزاده :

رضا آفتابی : (با همان لهجه ی رشتی) حامد مگه نگفتی ۱۱ اونجا باشیم ؟! دارم میام خب !

نیما رئیسی : حامد من سر صحنه ام !

محمود رضا قدیریان : من دنبال جا پارک میگردم !!

سعید پور محمودی : تو راهم !!

امیر حسین بابازاده : من بهشت زهرام ! تا حداکثر ۱ اونجام !!

و ...

 

اشکان صادقی سفید پوش با رویی خندان از راه میرسه ! فقط راه نیست تا بیاد تو غرفه !!

بالاخره خودش رو به غرفه و پیش بچه ها میرسونه ! 

(محمود رضا همچنان در پی پیدا کردن جا پارک !)

 

به اشکان صادقی میگن کمی جای پدر کاپیتان نمو بازی کن ! که لطف میکنه و با صدای خودش کمی برامون صحبت میکنه !!

دیگه اثری از اشکان صادقی نیست ولی با کمی دقت و تامل متوجه میشیم که نشسته و با سیل عظیمی از دفترچه و کتاب و ...برای امضا دادن  مواجه شده ! و به قول دوستان بابای نمو داره مشقاشو مینویسه !

که صدای اشکان صادقی میاد که میگه : میخواید پیک شادیهاتونم بدید من براتون بنویسم !

 

پروین کرمی و طیبه شیخ زاده هم به جمع اضافه میشن...

(محمود رضا همچنان در جست و جوی جایی برای پارک !)

 

و حالا علی ضیاء ... به گفته ی خودش تا ساعت ۵ نامزدیه خواهرش بوده و از آنجا مستقیم به سمت تهران حرکت کرده...بازم به معرفت علی ضیا که از کاشان اینهمه راه اومد تهران واسه جشن ، اونوقت خیلیا از تهران...

 

حامد جوادزاده : علی یعنی تو نخوابیدی ؟!

علی ضیاء : نه ، نخوابیدم !

حامد جوادزاده : بلندگو دست این ندید!! این نخوابیده الان معلوم نیست چی میگه !!

(محمود رضا همچنان در جست و جوی جایی برای پارک!!) 

 

یکی از خانوما (نفهمیدم کیه!) : ما یه همکلاسه کاشونی داریم که ...

علی ضیاء : باعث افتخار شماست که با کاشونیا همکلاسید !!

خانومه!! : نه اصلا باعث افتخار ما نیست ! من دارم توضیح میدم که کاشان دقیقا کجاست ؟ مسیرو بدونن !

یه ذره از نیویورک اونورتر ! یه دو سه تا کوچه اونورتر کاشان میشه !

علی ضیاء : یه قاره وجود داره که هیچ وقت تو نقشه ها نمیاد ! اون قاره اسمش قاره ی کاشانه ! اونوقت ایران یکی از ایالتهای اونه !!

 

حامد جوادزاده : با لهجه ی کاشانی ادای علی رو در اورد که من نفهمیدم چی میگه !

علی ضیاء : دگه ... دگه ... بلدم نیستی کاشانی حرف بزنی هی مارو مسخره میکنی !!!

(محمود رضا همچنان در جست و جوی جایی برای پارک!)

 

علی ضیاء : الانم فصله خوب گلاب گیریه...پیشنهاد میکنم برن دوستان

همون خانوم قبلیه : گلاب گیری بودین شما ؟!

علی ضیاء : من خودم اصل گل و گلاب و اینام !

بازم همون خانومه : ایشون داشتن گلاب گیری میکردن واسه همین مجبورن بگن عروسی خواهرم بودم

علی ضیاء : بخندین... !!! جالب گفتن ... !!! خنده دار بود ... !!!

(محمود رضا همچنان در جست و جوی جایی برای پارک!)

 

علی : من همه ی این جمعیتو دعوت میکنم به این فصل از کاشان بعد میگن حضرت حافظ هیچ جایی از شعراشو اشتباه نکرده نمیشه کلمه ای رو جا به جا کرد

ولی من فکر میکنم یه جا اشتباه کرده

اونجا که میگه : خوشا کاشان و وصف بی مثالش

اشتباه تایپی شده گفته خوشا شیراز و وصف بی مثالش !!

 

به هر صورت الان فصل گل و گلابه من هم همه رو دعوت میکنم...اونجا خیلی خوش میگذره !

بازم خانومه : ولی انتظار نداشته باشین یه بیسکویت به شما بدن !! (خودم : جان من بگو چه ربطی داشت !!)

علی ضیاء : بذارید بگه ... شما بیاید ! 

 

اشکان صادقی برای افزایش اطلاعات خود به سمت نمایشگاه کتاب آرام حمله ور میشود !!

(محمود رضا هم چنان در پی ... !)

 

حالا که اشکان نیست دفترچه ها به سمت علی ضیا میاد!! حالا نوبت اونه که مقش بنویسه !

 

مردی سیاه پوش با عینکی دودی از دور دست ها به سمت غرفه ی خانوادگی حامد جوادزاده میاد !! آخه در غرفه فقط اقوام حامد جواد زاده رویت میشد ! مادر و برادر و بچه ی برادر و همسر و ... !

 

درست میبینم ؟؟ بله... مفتخرم که بگویم محمود رضا پس از گذشت ۲ ساعت و ۳۰ دقیقه جای پارک پیدا کرد و پیش ما آمد...

خبر از دوستانش(هفتایی های سابق!) گرفتیم که گفت :

 

شبنم خرمشهره ! فرزاد رشته دو سه روز دیگه میرسه اگه میخواید ! امیر تا ساعت ۷ دوبله داره ! مریم و امیر  هفته پیش ازدواج کردن و تا دیروز ماه عسل بودن...اونا هم کار و زندگی داشتن...

همین دیگه !

پرسیده شد اگه فرزاد رشته پس چهار میخ امروز چی بود ؟؟

که محمود رضا با لبخند معنا داری جواب داد که :

ما ختم این کاراییم (!) برنامه تولیدی جای برنامه زنده میدیم،هیشکی هم نمیفهمه !

برنامه ی چهار میخ امروز تولیدی بود...!

 

خب اینجا یه ذره بحث فوتبالی میشه ! علی ضیاء و خانوم کرمی(و البته حامد جوادزاده که در بحث مشارکت داشت!!) کمی دوستانه بحث همیشگی قرمز و آبی رو میکنن !

که این وسط رضا آفتابی میاد و میگه : فقط مـــــــــلـــــوان ... !!! میدونم طرفداراش زیاد نیستن ولی به خاطر من واسش دست بزنید !!

محمود رضا هم میگه فقط تیم ملی !!! و تشکر میکنه از جناب آقای علی دایی که تووووووووووووپ تیم ملی رو داره داغون میکنه !!!!!

 

نزدیک اذان : حاج وحید وارد میشود...

با اون صدای بی نظیرش صحبت میکنه و میگه : من امروز نیومدم تا صحبت کنم فقط چون گفتن امروز شهرام هست اومدم اینجا تا روی ماهش رو ببوسم و بگم خیلی مرده...

و جز معدود رئیسایی بود که از دل مردم بود و برای مردم بود ...

ازش خواستن زیبا سلام رو بخونه که گفت : باور کنید من شعرای دیگه هم بلدم !!!!

 

            زیبـــــــــــــا سلام ...

 

حامد جوادزاده : صبر کن من آهنگ رو بذارم بعد بخون !!

و اون آهنگ ملایم و همیشگی زیبا سلام رو پخش کرد ! مثله سفید مثله شب !

حاج وحید : حامد با من کاری کرد که اصلا شعرو یادم رفت !!!

و زیبا سلام را میخواند ...

 

بعد هم میگه : امروز عزیزترین موجود زندگیم هم کنارمه...که پرسیدن کیه ؟؟!!

یعنی کی میتونه باشه !!

که گفت : زنمه بابا ... !!

براش یه شعر زیبا خوند و بعد از تموم شدن شعر اونو بغل کرد و سرش رو بوسید...

حامد جوادزاده : عاشقانه ترین زندگی که دیدم زندگیه وحید جلیلونده...

 

حاج وحید میره ...

 

خب سعید پور محمودی با سری که به گفته خودش درد میکنه وارد شد !!

میگه : من هرکاری کردم که امروزو بپیچونم نشد !!

به رضا آفتابی میگه : یه ذره رشتی حرف بزن من ترجمه کنم !!

همین حرفو آفتابی تکرا میکنه !!

در نهایت هیشکدوم این کارو نمیکنن !!

 

رضا آفتابی(به همراه خانومش اومده بود) : من یه کاری رو خوندم که الان در حال گرفتن مجوزه! که به امید خدا ۲۰ ساله دیگه فک کنم مجوز بگیره (!)

البته این کار تنظیمش هنوز کامل نیست و ...

حامد جوادزاده : زمین استودیو هم کج بوده ... !!

 

خلاصه می گوشیم !!

 

"بعد از پایان موسیقی"

حامد جوادزاده : یه دوستی ... تو یه شرایط خاص !! به رضا گفته صدات واسه خوانندگی خوبه اینم خونده !!!

شما ببخشید !!

 

دکتر گیل آبادی در راه

 

دوست دارم وقتی من اسمشو گفتم شما با صدای بلند فامیلیشو بگید ...

شـــــــهـــــرام ...

ماها : گیــــــــــل آبـــــــــــــادی ....

 

برامون کمی صحبت میکنن...مثل همیشه زیباتر از زیبا ...

 

بعد هم محمد سلیمی(مجری آفتاب شرقی) ، بنفشه رافعی هم اومدن...

 

 

 روزهای قبل نمایشگاه در پست قبله...اگه دوست داشتید اونو هم بخونید...

چون خیلی طولانی میشد جداش کردم !

 

 

                                          -:- علی ... علی -:-

+نوشته شده توسط نگار | |

 

روز اول : خب اولین روز نمایشگاه بود و ... ! داشتیم همینطوری راهمون رو میرفتیم که یوهویی من چشمم به چند تا چادر سفید افتاد که بالای این چادر ها نوشته بود : رادیو تهران ، رادیو فرهنگ ، رادیو ایران ولی اثری از رادیو جوان نبود

از آقای رادیو تهرانی با صدایی آروم (!) پرسیدم آقا ...

آقاهه : دست روی بینی (عین این عکسا که تو بیمارستانا هست،اونجوری)به نشانه ی ســــــاکــــــــت !

و من در همین حین متوجه نکته ی بسیار مهمی شدم(!)فهمیدم دارن مصاحبه میکنن...!

بدبخت آقاهه از اونور داشت بال بال میزد که یه دفعه صدای خندم نره !

اینبار کمی آرومتر و بیشتر با ایما و اشاره ! پرسیدم رادیو جوان کجاست ؟

آقاهه : از این پله ها برو بالا میبینی ...

ممنون آقا...!

حالا من از پله ها رفتم بالا ولی ندیدم که :-(

گفتم حالا امروز کتابامو بخرم روزای بعد بیام غرفه رادیو جوان ...

 

روز دوم : کلاس داشتم از صبح تا شب . نتیجه اخلاقی : نشد برم نمایشگاه !

 

روز سوم : جاتون خالی به همراه دوستان رفتیم نمایشگاه ، از یه آقایی که معلوم نبود هماهنگی کدوم رادیوِِ اِ ؟!پرسیدیم رادیو جوان کجاست ؟ و اون هم آدرس کامل رو به ما داد.

بالاخره : یافتم ... یافتم ... !

مهران دوستی و مهدی شاه رضایی مشغول خوندن خبرها بودن...من نمیدونم آخه چرا چهارتا صندلی اونجا نمیذارن تا بشینیم !!

دوستان خیلی دوستانه(!)بهم گفتن انقدر رو اعصاب نرو ! دیگه اینجا بی خیال رادیو شو ... ولی آخه مگه میشه ؟!؟ خلاصه منو با چک و لگد و مشت و سیلی بردن به غرفه های کتاب !! یه نفر به چند نفر آخه ؟

دوباره یه سری کتاب خریدم ولی بچه ها هیچی نخریدن !!! واسه همین من گفتم میرم رادیو ، شماهاهم کتاباتونو بخرید! البته وقتی ازشون جدا شدم ساعتمو دیدم و به یه نکته ی خیلی مهم و قشنگ پی بردم ! الان ساعت ۷ اِ ؟ من برم اونجا چی کار ؟!! برنامه ای نیست که آخه !!!

 

روز چهارم : خب در چنین روزی ما تهران نبودیم و از طرف مدرسه به کاشان رفته بودیم ! بازم جاتون خالی خیلی خوش گذشت . مخصوصا آبشارش که تو اون هوای گرم خیلی چسبید !

گل محمدیم که نگو ! گرفتم انقد ! دقیقا انقد ! الان گذاشتم رو میزم و هی استنشاق میکنم !!!

 

پ.ن۱: توصیف غرفه ی رادیو جوان : یه محوطه ی باز رو تو ذهنت تجسم کن ، این محوطه ی باز یه چند تا پله داره . از پله ها پایین میایم . به یه چادر رنگی(یادم نیست چه رنگی !!! فک کنم نارنجی بود !)میرسیم. روی چادر نوشته شده رادیو جوان! جلوی این چادر چهار تا نیمکت گذاشته شده برای حضار که بنشینند!

 

پ.ن۲:اگه بد توصیف کردم ، شرمنده ! من از بچگی تو توصیف مشکل داشتم ! مخصوصا موقع انشا که میگفتن یه چیزی رو توصیف کنید !

 

 

 

                                             -:- علی...علی -:-

 

+نوشته شده توسط نگار | |

 

 

با حکم معاون صدای جمهوری اسلامی؛دکتر شهرام گیل ابادی

 

 مدیر کل اداره نمایش شد.

 

مسعود احمدي افزادي مدیر کل سابق صدا و سیمای مرکز گلستان رئیس رادیو جوان شد.

 

---------------------------------------------------------------------------------------

 

؟؟؟ ... شنیده شدن ... ؟؟؟

 

تو جامعه ی ما شنیده شدن یعنی چی ؟ لطفا یکی برای من توضیح بده ؟

انگاری اینجا کسی عادت نداره شنیده بشه ! و یا اگه شنیده شد باید ... ؟! 

تا کی باید بگیم همه چیز خوبه ؟؟؟؟

تا کی باید بگیم هر چی شما میگید؟؟؟؟

تا کی باید همه چیز باب میل یک عده ی بخصوص باشه؟؟؟؟

تا کی این رجا نیوز میخواد هر شایعه و هر تهمتی رو به رادیو جوان نسبت بده؟؟؟

تا کی...

اصلا تا کی باید بگیم تا کی؟؟؟؟

شاید ما عادت کردیم به اینکه همیشه جلوی پیشرفت رو میگیریم...

 

و اما...

جناب دکتر گیل آبادی عزیز...

شما همیشه بودید و هستید و خواهید ماند...

اندیشه هاتون همیشه با ماست...

این آدما انگار نمیدونن که همه چیز پست و سمت نیست...این اندیشه ی اون آدمه که بهش ارزش میده...حالا تو هر مقام و منسبی که هست...

دکتر همیشه فیروزه ای ما امیدورام هر کجا که هستید موفق تر از همیشه باشید و این رو بدونید که اینجا دل تمام شنونده های رادیو جوان برای شما می تپه و همیشه همراه شماست...

و شما همیشه در قلب تمام شنوندگان رادیو جوان هستید چون رئیس ما یه دونه است و تکرار نشدنی ...

ممنونیم...

بابت اینکه به ما یاد دادید فیروزه ای و باخدا باشیم

بابت اینکه به ما مهربونی رو یاد دادید

و ممنونیم بابت همه چیز...

 

       

 

خداحافظ کمی غمگین ...

 

---------------------------------------------------------------------------

 

جناب ضرغامی باز هم اشتباه کردید ...

 

--------------------------------------------------------------------------- 

 

 

 

                                             -:- علی...علی -:-

 

+نوشته شده توسط نگار | |